تبلیغات
کن قدیم - خاطره ای از خانه حاج محمد بالونی
پنجشنبه 21 تیر 1397

خاطره ای از خانه حاج محمد بالونی

   نوشته شده توسط: امین نورقربانی    

5خاطره ای زیبا از باغچه حیاط حاج محمد بالونی(که فامیل حاج آقاجان صداش می کردند):
سال۵۸
چقدر سر سبز و باصفا بود و پر رفت و آمد و شلوغ
یه بوته بزرگ گل سرخ درشت هم داشت که بوی گل محمدی می داد
خیلی خیلی خوشبو که تو ضلع جنوب غربی حوض بود
حوضی که یه مدت توش پر ماهیی قرمز بود و بالای حوض روی درخت آلو قرمز رو یه یاس بلند احاطه کرده بود که حدود سال ۶۶ لای اون بلبل بچه گذاشته بود
پایین حیاط یه درخت گردو و غرب اون هم یه درخت گردو خیلی بزرگتر(بالا تر هم یه درخت گردو کوچکتر داشت)
قسمت جنوب شرقی خونه هم کامبار و طویله بود که طبقه بالای اون محل نگهداری کندوهای عسل بود
۴،۵ تا اتاق در بالای خونه و زیر اون زیرزمینی که خیلی قدیمی بود و رفتن به داخل آن خیلی جسارت می خواست
و پشت بامی که یک شب خاله خدابیامرزم در دوران طفولیت هنگام خواب از بالای آن به پایین میفته و از شانس روی بدن گاوی که اون زیر خوابیده بود میفته و پدرو مادر از افتادنش خبردارنمیشن و عموحبیب الله خدابیامرز ایشون رو از روی بدن گاو برمیداره می بره سر جاش می خوابونه و بقیه صبح از این موضوع خبردار میشن
یه ایوون بزرگ هم داشت که حدود ۱/۲ ارتفاع داشت بدون نرده و الحمدالله جز موارد نادر خیلی بچه از اونجا پایین نیفتاد
بالای اون ایوون هم مسقف بود با سقف تیر چوبی که مادر بزرگم میگفت حدود سال ۱۳۱۹ وقتی با دو بچه کوچک شیرخوره اونجا نشسته بودم ناگهان شی ای حواسم رو به خودش جلب کرد که تا دو تا بچه ها رو بغل کردم از جام بلند شدم رفتم به طرفش از سقف یه مار افتاد جایی که ما نشسته بودیم
همون ایونی که تو بالون اولین لامپ های روشن و نورانی رو تو اون شب ها از برق شاه مرادی گرفت و تلوزیون سیاه وسفیدی که اهل محل مخصوصا بچه ها رو دسته جمعی جلوی اون می نشوند صمد،مراد برقی،مسابقات بوکس محمدعلی کلی،... همون تلوزیونی که یکی از خانم های باصفای فامیل جلوی اون خیلی محجبه و ناراحت نشسته بود و به جوون ترها میگفت "حیا کنین مگه ندی یِین نامحرم اینجا نِسته شما هم سر بِرِهنَه نستید:joy::joy::joy:"
و پرستوهایی که از شکستگی شیشه اومده بودن تو اتاق اصلی خونه و اونجا لونه کرده بودند و چندین سال موقع بهاراونجا بر میگشتند
یا خاطره ای که مادربزرگ میگفت یه بار آخرای پاییز یکی از بچه هام سخت مریض شده بود(امکانات هم که مثل الان نبود) درمونده
و ناراحت نشسته بودم دیدم سید با ۴،۵ تا از دوستاش سر زده اومدن خونه مون(سید اهل کن نبود و از اطراف فصل توت میومد و بار توت اونها رو می خرید می برد بازار و فقط هم فصل توت به فصل توت میومد کن) تو اون فصل از سال اون هم سر زده غافلگیر شده بودند دعوت میشن به پذیرایی و چایی میگه حاج خانم گرفته ای ماجرای مریضی بچه رو براش میگه. میگه ان شاالله خوب میشه بعد دعا برای بچه می خونن خودش و دوستانش و بعد از مدتی میرن بچه هم چند روز بعد خوب میشه فصل توت بعدی مادر بزرگ از سید تشکر میکنه که با دوستاش تو پاییز اومدن و برای بچه ش دعا خوندن و اون هم حالش خوب شد ولی سید کلا از این موضوع بی اطلا.ع بود و میگه به جدم قسم من اصلا تو اون فصل کن نیومدم که برای بچه دعایی خونده باشم!!!
یا در دوران کهولت پدربزرگ که دیگه دندون های درست و حساب ای نداشت و براش خیار سالادی رو نمک می زدند و با قاشق براش می تراشیدن تا بتونه بخوره و من هم به همون سبک از بزرگترها می خواستم چقدر اونطوری خوشمزه تر بود . هنوز هم پیش خودم خیار سالادی رو به اسم خیار"حاج آقا جانی" قبول دارم
چه زود میگذره...


کن قدیم


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر