دوشنبه 24 آبان 1395

دیدار از خانواده شهید احمد کاشانی

   نوشته شده توسط: امین نورقربانی    


شهید احمد کاشانی

هر صبح عطر خوشی تمام خانه را پر می‌کند. مادر باور دارد که این بوی احمد است. این باور برای مادری که لحظه لحظه زندگی‌اش با نام و یاد پسر شهیدش می‌گذرد عجیب نیست. می‌گوید: «وقتی می‌خندم احمد هم در عکس به من لبخند می‌زند. وقتی ناراحتم به عکسش که نگاه می‌کنم او هم غم دارد. هر صبح، عطر خوشی مثل نسیم از خانه ما می‌گذرد. خدا شاهد است که بوی احمد می‌دهد. می‌گویم حاج آقا! چه بوی خوشی می‌آید. حتی یکبار خانم همسایه هم گفت: حاج خانم! خانه‌تان چه بوی خوبی می‌دهد. گاهی خانه پر می‌شود از عطر گلاب و یاس.»

بعد از محله شهرزیبا درست در نقطه‌ای که باغ‌های محله کن آغاز می‌شود خیابان عریض و طویلی وجود دارد به نام خیابان «شهید احمد کاشانی». جریان زندگی و کسب و کار در این خیابان رونق دارد و همه اهالی غرب تهران به‌خصوص اهالی منطقه این خیابان را به خوبی می‌شناسند. اگرچه این خیابان در گذشته راه باریکه‌ای در میان باغ‌های توت بود اکنون به یکی از خیابان‌های معروف منطقه تبدیل شده است. نام خیابان مزین به نام شهید کاشانی است. خانواده‌ای در محله بالون کن. درست بعد از پل شهید احمد کاشانی و بعد از تکیه محله بالون در آهنی کرم رنگی وجود دارد. اهالی خانه ما را به یک شب‌نشینی صمیمی دعوت کرده‌اند. در که باز می‌شود فرش‌های قرمز رنگ روی پله ما را به سمت مردی می‌کشد با موهایی سپید و لباسی مشکی. خنده رو و شاد. «غلامحسین کاشانی» پدر شهید «احمد کاشانی» است. مردی با اسم و رسم که وقتی پای حرف‌هایش می‌نشینیم دستمان می‌آید که چرا او را مرد انقلابی غرب تهران می‌نامند. مردی که در دوران دفاع‌مقدس بلندگو به دست می‌گرفت و در محله‌های منطقه می‌گشت و برای رزمندگان آذوقه جمع می‌کرد. می‌گوید: «یک بار18 خاور فرستادم جبهه. مسئولان تعجب کرده بودند.»
عکس احمد کنارمان هست. نوجوانی 16 ساله که برای رفتن به جبهه امان پدر و مادررا بریده بود. ظرف میوه روی میز پر است از انجیر و خرمالو و انگور و انار. همه از محصولات باغ حاج غلامحسین است. مردی که۴۴ بار به جبهه رفت و در نهایت شهادت نصیب فرزندش شد.

بلندگو به دست دور محله می‌چرخیدم

پدر حرفش را از روزی شروع می‌کند که صدای انفجار از فرودگاه مهرآباد به گوش رسید. می‌گوید: «طبقه دوم مدرسه مهدویه کن را می‌ساختیم. بالای پشت‌بام بودم که صدای مهیبی آمد. فرودگاه مهرآباد آتش گرفته بود. اول فکر کردم منافقان بمب گذاشته‌اند. اوایل انقلاب اسلامی بود و همیشه گروه‌های خرابکار از این کارها می‌کردند. اما کمی بعد خبر آوردند که صدام حمله کرده و فرودگاه‌ها را بمباران کرده است. چند روزی که گذشت دیدم از مقابل مسجد چند بسته کوچک جابه‌جا می‌کنند. گفتم: اینها چیه؟ گفتند: برای رزمنده‌هاست. گفتم: همین چند بسته؟ خجالت دارد به خدا. آمدم خانه و وانت را برداشتم و بلندگو را به دست گرفتم. کارم الکتریکی بود و همیشه بلندگو دربساطم داشتم. دور محل راه افتادم و بلند بلند گفتم: برای رزمنده‌ها وسیله جمع می‌کنیم. همان هفته اول با یک خاور و ۵ نیسان آماده رفتن شدم. مردم دست و دلباز بودند.»

شهید احمد کاشانی

او می‌افزاید: «رفتیم سمت غرب. بعد ازکرمانشاه به مقر اول که رسیدیم گفتند: برو فلان جا بار را خالی کن. گفتم: نه می‌خواهم بار را ببرم جایی که آذوقه و امکانات کمتر است. گفتند: اگر می‌توانی برو سومار. آن موقع بخش زیادی از سومار دست عراقی‌ها بود. به راننده‌ها گفتم: به سومار می‌آیید؟ وضع آنجا خیلی بد است. همه گفتند: یا علی(ع).»

این خانه سنگر است

جبهه و پشتیبانی آن می‌شود همه زندگی خانواده کاشانی. آنقدر که از مسئولیت جمع‌آوری کمک‌های مردمی محله کن و غرب تهران را به آقای کاشانی می‌سپارند. حاج غلامحسین می‌گوید: «همان موقع بود که کمرم به شدت درد گرفت. باید عمل می‌کردم. وضعم وخیم شده بود. ولی با ماساژ و درمان خانگی کمی سرپا شدم. دلم گرفته بود. می‌گفتم: خدایا! چرا من باید این‌طوری می‌شدم؟ حالا همه در جبهه و من کنج خانه نشسته‌ام. بیکار ننشستم و راننده گرفتم. خودم می‌نشستم کنارش و با هم در محله‌ها برای جبهه کمک مردمی جمع می‌کردیم. 6 تومان حقوق می‌گرفتم؛ 3 تومانش را می‌دادم به راننده. گفتم: نباید سنگر خالی بماند.»

پسر 16 ساله‌کاری می‌کند مردانه

شهید احمد کاشانی

احمد، پسر 16 ساله خانواده اهل درس و ورزش بود. به‌خصوص ورزش‌های رزمی. فوتبال هم خوب بازی می‌کرد. عضو تیم محله بود. درکارهای مغازه الکتریکی هم کمک حال پدر بود. وقتی نیروی کمکی به همراه پدر به جبهه اعزام می‌شد احمد با وجود سن کم‌کاری می‌کرد مردانه. دست مادر را می‌گرفت و می‌رفت سراغ خانواده مردانی که با پدر همراه شده بودند. او به مادر می‌گفت: «حالا که مردان این خانه‌ها رفته‌اند ما باید هوایشان راداشته باشیم تا مبادا دچار مشکل شوند.» پدر تعریف می‌کند: «با همان سن کم دست فرمان خوبی داشت. ماشین را بر می‌داشت و می‌رفت سمت روستای کشار، بالاتر از سولقان و برای خانواده‌هایی که همسرانشان به جبهه رفته بودند وسیله و آذوقه می‌برد.» مادر خوب یادش است که وقتی ماشین توزیع کپسول گاز خانگی به محله می‌آمد سر وکله احمد با کلی کپسول جلوی در خانه پیدا می‌شد. او می‌گفت: «مامان! اینها را به خانم فلان رزمنده و فلانی بدهید.»
همه رفتار و کردار احمد مادر و پدر را مجاب کرده بود که او می‌رود. آن روز که خبر شهادت دوست احمد را آوردند سراسیمه به خانه آمد و به پدر گفت: «بابا! من باید بروم جبهه.» پدر مخالفت کرد و گفت: «من می‌روم. تو باید بمانی و کمک حال خانه باشی. خانه مرد می‌خواهد. درس و مدرسه داری.» احمد روی پایش‌بند نبود. می‌گفت: «نباید تفنگ دوستم روی زمین بماند. به هر حال از پدر قول گرفت که تابستان برود.»
حاج غلامحسین تابستان آن سال را خوب به یاد دارد. می‌گوید: «وقتی وارد خانه شدم روی پله‌ها ایستاده بود. دستانش را روبه‌رویم گرفت و گفت: الوعده وفا. بالاخره مرا راضی کرد که رضایتنامه را امضا کنم. احمد رفت و دقیقاً در غرب کشور و در سومار مشغول خدمت شد. همان روستایی که من برایشان کمک و آذوقه می‌بردم. جای سخت و خطرناکی بود. عملیات آزادسازی سومار موفقیت‌آمیز بود. ولی آتش توپ و تانک دشمن تمامی نداشت. یکی از توپ‌ها به احمد خورد. از او فقط تکه گوشتی برایمان آوردند. او در همان 16 سالگی شهید شد.»

شهید احمد کاشانی


دوستانش بانی تغییر نام خیابان

پدر و مادر که حرف از شهادت احمد می‌زنند با آنکه اشک در چشمانشان جمع می‌شود ولی‌ گویی احمد و شهادتش دینی بود که به انقلاب و اسلام داشتند. حاج غلامحسین می‌گوید: «احمد که شهید شد همه مدارس کن را تعطیل کردند. همه او را می‌شناختند. در مراسم تشییع، پیر و جوان و کوچک و بزرگ آمده بودند. چند سال بعد دوستانش جمع شدند و آمدند پیش من و گفتند: حاجی این نامه ماست. برو به شهرداری بده و بگو نام این خیابان را به نام احمد بگذارند.» خیابانی پر از درختان توت که حالا پر شده از مغازه و خانه و محلی برای کسب و کار.

پایه‌گذاری نخستین شورای محلی

حاج غلامحسین مرد کار و عمل است. پدر احمد مردی نیست که کار و تلاش را کنار بگذارد. او که نخستین شورای محلی را در غرب تهران راه‌اندازی کرد این روزها خود را بازنشسته کرده است؛ این کارش هم دلیل دارد. می‌گوید: «دیگر مردم آن مردم قدیم که به محله‌شان تعلق خاطر داشته باشند نیستند. وقتی امام خمینی(ره) فرمان تشکیل شوراها را داد من نخستین بار با اهالی محل، شورا تشکیل دادم. کم‌کم محله‌های دیگر از ما یاد گرفتند. شورا که تشکیل شد برای محله حمام ساختیم. مدرسه ساختیم. برق و آب محله را سرو سامان دادیم. خلاصه آنقدر درگیر کار مردم بودیم که کار به خانه‌مان هم کشیده می‌شد. خانه‌مان هم شورای حل اختلاف بود و هم خیریه. خلاصه همه یکرنگ و همراه بودند. اما حالا اوضاع تغییر کرده است.»

شهید را به اشتباه می‌برند کاشان
نام خانوادگی کاشانی، احمد را راهی کاشان می‌کند. پدر می‌گوید: «احمد که شهید شد. چون قابل شناسایی نبود چند روز پیکر را درتهران نگه می‌دارند و بعد می‌برند کاشان. ما که خبردار شدیم پیکر را برگرداندیم.»

گل گلدانم خوشبوست
مادر نگاهی به عکس احمد می‌اندازد و می‌گوید: «همیشه اورا کنارم حس می‌کنم. چه گره‌ها که از کارم باز نکرد. وقتی دلم می‌گیرد می‌نشینم کنار عکسش و درددل می‌کنم. نگاه که می‌کنم می‌بینم او هم ناراحت است. وقتی که خوشحالم انگار احمد هم می‌خندد.» او می‌افزاید: «بیشتر صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم عطر خاصی در خانه می‌پیچد. عطر گلاب و یاس. یکبار خانم همسایه در خانه‌مان بود. گفت: حاج خانم! چه بوی خوشی در خانه‌تان پیچیده. احمد را نشان دادم و گفتم: گل گلدانم خوشبوست.»

بدعهدی‌ها بازنشسته‌ام کرد

بعد از تشکیل شورایاری پدر وارد شورایاری می‌شود و تا 2سال پیش هم با شورایاری محله همکاری می‌کند. می‌گوید: «الان برای به نتیجه رساندن یک مشکل کوچک اهالی باید کلی دوندگی کرد و آخر هم به نتیجه نمی‌رسیم. روحیه همه عوض شده. مردم کار را به دیگری حواله می‌دهند. قدیم‌ها وقتی قرار بود برای محله‌کاری کنیم همه یا علی(ع) می‌گفتند. یادم می‌آید قرار بود برق محله را سروسامان بدهیم. اداره برق که گفت زمان می‌برد خودمان جمع شدیم زمین را کندیم و گفتیم: حالا بیایید برق را وصل کنید.»

وقتی شفا گرفتم شدم غلام حسین(ع)

حاج غلامحسین می‌گوید: «پدرم مرا نذر امام حسین(ع) کرد. من غلام حسین هستم و تا جان در بدن دارم نوکری آقا را می‌کنم. می‌گوید: قبل از من 2برادرم در یک سالگی بیمار شدند و مردند. من که به دنیا آمدم درست در یکسالگی مریض شدم. مادرم مرا بغل می‌گیرد و دور حیاط می‌چرخد. پدرکه آمد شال و کلاه کردند تا بروند درمانگاه شهر. ما در کن دوا و دکتر نداشتیم. ماشین که حرکت کرد پدرم صدای روضه امام‌حسین(ع) را از تکیه می‌شنود. ماشین را به سمت تکیه می‌برد. به مادر می‌گوید: دکتر پسرمان اینجاست. مرا می‌برد زیر منبر روضه خوان. روضه‌خوان نوحه می‌خواند و پدر اشک می‌ریزد. من که شفا گرفتم اسمم را می‌گذارد غلام حسین. در شناسنامه رحمت‌الله‌ هستم. فامیلی‌مان هم هاشمی بود. اما پدر وقتی که به سربازی می‌رود دلش نمی‌خواهد در نظام ظلم وجور خدمت کند. فرار می‌کند. شناسنامه‌اش می‌ماند همانجا. بعدها که شناسنامه گرفت به اشتباه هاشمی را کاشانی می‌نویسند.»

برداشت از گروه تلگرام کن قدیم / محمد عباس هادی


یگانه
دوشنبه 24 آبان 1395 03:10 ب.ظ
سلام عزیز انتظار زیادی ازتون ندارم فقط دلم میخواد بهم سر بزنید و نطرتون را بگین و با هم تبادل لینک داشته باشیم منتظرم گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر